خرید بک لینک
دیشب مهمان داشتیم. با خودمان هفت نفری بودیم. گاهش اوقات در جمع های اینچنینی از فاز خانمانه بودم بدم می آید و هربار قول میدهم سری بعدی تجدید نظری کنم. اما باز آش همان آش.  احساس می کنم کمی تا قسمتی خدا از دستم عصبانی ست. و بزودی باید رفع و رجوعی کنم برای همه ی رفتارهای بدی که گاهی حتی آگاهانه اتفاق می افتد. امان از تایم اضافه ی زیادی.تا شروع ترم جدید یک ماهی فرصت دارم. بدم نمی آید برنامه جدیدی اضافه کنم به روزمرگی ها. ولی لحظه به لحظه در فکر برنا مه های تابستان آینده و سفر مامان و بابا هستم. میزبانشان بودم هم حسی داردها!!!!  هفته آینده عروسی برادر همسر جان است و نشد که ما در این روزها و حال و هوا ایران باشیم. گاهی دلم تنگ لحظه لحظه ی حس های ناب و ساده ی شادی های دورهمی می شود. اما یادم که به حواشی ها می افتد البته کمی از آرامش غربت بدم هم نمی آید. غربت موجود خری است. انالیز کزدنش در هر شرایط بسته به حس آن لحظه و عمق دلتنگی ها متفاوت است.  بابا هر وقت از غربت می گفت نگاهش یک طورهایی رنگ عوض می کرد. رنگ نگاهش را حالا می فهمم. اما غربت داریم تا غربت.  فعلا که خوبم :)

برچسب: نویسنده: بردیا رحیمی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 22:46

صفحه بندی